تبليغاتX
شب نشين

شب نشين

 

دستها !

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

.

يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها مي ارزه ...
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه .
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه .
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه 

.

همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .


پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...
بستگي داره تو دست کي باشه

 

اين پيام تو دستاي توست .
باهش چي کار مي کني؟

بستگي داره تو دستاي کي باشه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:6  توسط عزرائیل  | 

و اما عشق ...

 

احساس لطيفي شود از عشق مهيا

مانند تولد بود آن لحظه‌ي زيبا

از عاطفه لبريز چو گردد دل انسان

از عشق شود پر، وجود او سراپا

زد بذر محبت به دلي تا كه جوانه

آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شكوفا

آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران

ايجاد شود در اثر عشق به دل‌ها

هرچند اسيري كشد از عشق ، دل عاشق

هرگز نكند خواهش آزادي از اين بند مصفا

اي بس عمل سخت كه آسان شود از عشق

بسيار غريبه كه زعشقند آشنا

عاشق نبود آنكه چومعشوق كند امر

يا ((چون و چرا)) آرد ، يا ((شايد و اما))

با عشق به پروانه شدن مي‌رسد انسان

بيرون پرد از پيله،رود ((بالا)) ، (بالا)

يك روز پرنده شوي از عشق به پرواز

يك روز چو آهوي خرامان سوي صحرا

روزي دهدت خنده و روزي كندت زار

گاهي عقلايي ، گهي ديوانه و شيدا

دل زنده بود آنكه در او عشق حقيقي‌ست

با عشق بزرگي و دلت هست چو دريا

سرمنشاء هرخير كه در عالم هستي‌ست

عشق است ، ازآن خلق شدند آدم و حوا

مي‌كوش شوي لايق عاشق شدن اي دوست

زين فيض رها مي‌شوي از غصه‌ي دنيا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:51  توسط عزرائیل  | 

 

 

 

 

 

خورشید من

 

حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد

آمدی و انگار نیامدی

به من نزدیک شدی دروغین

و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی

گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی

ولی طوفانی بود ویرانگر

در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم

اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود

تو در عشق همان که من دیدم ندیدی

و راهمان یکی نشد

مقصدمان یکی نشد

و فاصله ها جاودانه شدند میانمان

تو در من رشد کردی و بالیدی

ومن هر روز در انتظار لحظه دیدار

عشق متولد شد

اما تو ندیدی

ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند

اما تو نشنیدی

ومن شکستم در برابر دیوار غرورت

من باریدم شبها و روزها را

 و تنهایی ام مرا ربود

و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی

بزرگ شو به خاطر من

برگرد به خاطر بی کسی ام

و تنهایی ام را برای همیشه به خاک بسپار

چشمهای بیقرار من

به روشنی چشمهایت سخت محتاج است

باور کن که من منتظرم

باور کن که من تنهایم

برگرد تا مهربانی را جاودانه کنیم

و خورشیدی شویم برای شبهای بی کسیمان

فردا از آن ماست

طلوع کن همین فردا

ای خورشید زندگی من.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:50  توسط عزرائیل  | 

فاصله

 

 

دستهای من تو را می خوانند

و تو خاموش و سرد در آن دور دست

در جستجوی چیز دیگری

نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی

به نگاهت پیوند خورد

و دل کوچک من

جز خشم در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید

هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست

حس می کنم

فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست

و انگار پرواز هیچ قاصدکی

مرا به یاد تو نخواهد آورد

و من حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم

نگاه پر از خشمت

کلام بی مهرو عاطفه ات

واژه های غریب و ناآشنایت

 به من فهماند که عشق جز فریب چیزی نیست

اما من دیوانه

غرق در احساسات پاک کودکانه ام

و تا ابد عاشق تو خواهم ماند

حتی اگر تو خواب و خیالی بیش نباشی.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:48  توسط عزرائیل  | 

اي عشق

اي عشق  غم تو سوخت بسيار مرا،

آويخت مسيح وار بر دار مرا،

چندان كه دلت خواست بيازار مرا،

مگذار مرا ز دست مگذار مرا !

اي عشق پناه گاه پنداشتمت

اي چاه نهفته!راه پنداشتمت

اي چشم سياه،آه اي چشم سياه

آتش بودي نگاه پنداشتمت

اي عشق شكسته ايم ، مشكن مارا

اينگونه به خاك ره ميفكن مارا

مادر تو به چشم دوستي ميبينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن مارا

اي عشق در آتش تو فرياد خوش است

هر كس كه در آتش تو  افتاد خوش است

بيدار خوش است از تو ؛وز هستي ما

خاكستر كي سپرده بر باد خوش است،

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:22  توسط عزرائیل  | 

اي دل

اي دل ،به كمال عشق آراستمت

وز هرچه به غير عشق پيراستمت

يك عمر اگر سوختم وكاستمت؛

امروز چنان شدي كه مي خواستمت!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:20  توسط عزرائیل  | 

 

                                            لبخند چشم تو

 

 

تنهادليل من كه خداهست و

                                  اين جهان

زيباست                                     وين حيات عزيز وگرانبهاست ؛ 

لبخند چشم توست ! 

هرچند با تبسم شيرينت

                               آنچنان

از خويش مي روم،

                        كه نمي بينمش درست! 

لبخند چشم تو 

در چشم من ،وجود خدا را

آواز ميدهد

درجسم من ،تمامي روح حيات را

پرواز ميدهد

جان مرا، كه دوريت از من گرفته است 

شيرين و خوش،

 

               دوباره به من باز مي دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:6  توسط عزرائیل  | 

جادو

پركن پياله را

كاين آب آتشين ديريستره به حال خرابم نمي برد

 اين جام كه در پي هم ميشود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب ميربايدو آبم نمي برد

من باسمند سركش وجادوئي شراب

تابيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم

تامرزناشناخته مرگ و زندگي

تا كوچ باغ خاطره هاي گريز پاي

تا شهريادها.....................

ديگر شراب هم

جر تا كنار بستر خوابم نمي برد

هان اي عقاب عشق

از اوج قله هاي مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببرمرا كه شرابم نمي برد

 

آن بي ستارهام كه عقابم نمي برد

 

در راه زندگي

با اينهمه تلاش و تمنا وتشنگي

با اينكه ناله ميكشم از دل كه:   آب....آب.....!

 

ديگرفريب هم به سرابم نميبرد!

 

پر كن پياله را........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:36  توسط عزرائیل  | 

محو  و  مات

 

گفته بودي كه:(چرا محو تما شاي مني ؟

و آنچنان مات  كه يكدم موژه بر هم نزني!)

 

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر موژه بر هم زدني!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:17  توسط عزرائیل  | 

                           قصه عشق

         از کجا باید شروع کرد غصه عشق و دوباره؟

 

     بازمین خیلی غریبم           با هوای توصمیمی  

    دیـده بودمت هزاربــار           تویـه رویـای قدیمی

    به نگاه چشم گریون           یه فرشته رو زمینی 

    چشاموبـروت میبندم           تـا که اشکامو نبینی 

    بــا تو فریاد یه عمر را           میــــکشم تااوج آخــر 

    دلـهای آبی همیـشه            میــمونن بی یارویاور

                      ازکجا بایدشروع کرد

                      قصه عشق و دوباره

           تـا همه بغزای عالـم سر عاشقی نباره 

           غربـــت آرزو هامــون دل طاقـتو شکونده

         نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده 

                     نگو دیره واسه گفتن

                     سهمم از دنیا همینه

         کـه تــو تنهایی شبــها کسی اشکامو نبینه

                     از کجا باید شروع کرد

                     قصه عــشق و دوباره

         تـا همه بغضـای عـالم سر عاشقی نبـاره 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط عزرائیل  |