شب نشين

دل نوشته های عاشقانه

هر سربازی در جیبهایش

در موهایش 

و لای دکمه های یونیفورمش

زنی را به میدان جنگ می‌برد



آمار کشته های جنگ 

همیشه غلط بوده است


هر گلوله دونفر را از پا در می آورد 


سرباز 


و دختری که در سینه اش می‌تپد...

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:41 توسط عزرائیل| |

آدم ها را نمیتوان شناخت

مگر

در زمان های حساس !

مثلا

وقتی که با خودت میگویی 

اگر فلان کار را بکند یعنی دوستم دارد

یعنی مهم هستم !

اما

بر خلاف انتظارت عمل میکند

و تو چقدر فرو میریزی در خودت ...

چقدر دلت میخواست

که جای همیشگی اش را در دلت حفظ کند ...

یاد حرف هایش می افتی

یاد "دروغ هایش" ..!

هی با خودت کلنجار میروی

که بهانه بیاوری

بهانه ی محکمی که دلت را قانع کند

نمیشود ...

ته ته دلت میدانی

نمیشود ...

تصمیم میگیری بگذری

و بگذاری اش کنار

اما دلت همیشه منتظر است

که درست شود

"نمیشود ..."

آدم ها عوض نمیشوند !

مهلت دادن چیز خوبی نیست

فقط بد بودنشان را پر رنگ تر میکند ...

لایق بودن

اجباری نیست !

بعضی ها ندارند !

وای از بعضی ها ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:36 توسط عزرائیل| |

نـه امپراطورم

وَ نه ستاره ای در مشت دارم

امـا خودم را

بـا کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

وَ
به جای او نفس می کشم

راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و

چه اشتباه دل انگیزی . . .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:1 توسط عزرائیل| |

دلم میگیرد...

 

دلم برای دلم میگیرد ،
 
برای غربت غریبانه اش ،
 
 پذیرش بی چون و چرایش
 
و سهم نه چندان عادلانه اش میگیرد
 
و دلم برای غمهای دلم میگیرد ...
 
میخواهم دلداریش دهم آرام نمیگیرد ،
 
میخواهم ندیده اش بگیرم تحمل نمی آورد،
 
 گاه توبیخش میکنم
 
 از تمام گردشهای احساس محکومش میکنم
 
و در قفس احساس محکوم به ماندن،..
 
اما باز دلم برای دلم میگیرد...
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 9:52 توسط عزرائیل| |

بالاخره یک روز از اینجا می روم

 

از مرتب کردن صبح به صبح تخت خواب ها
 
 
از رژهای ملایم و
 
 
ضد چروک های حوالی،سی سالگی
 
 
از کیفم را بر میدارم و میروم اداره،
 
از آدمهای به ظاهر خوشبخت تر ماشینهای مجاور،
 
بالاخره یک روز از اینجا می روم
 
 
سال ها قبل
 
خیلی
 
سال قبل،
 
یک روز از اینجا می روم
 
دوووور
 
آنقدر دوووور
 
تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد
 
میفهمی؟
 
تو تا حالا
 
سالها قبل
 
ازینجا رفته ای
 
که سالها بعد
 
به این جا
 
نرسیده باشی؟
 
نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:57 توسط عزرائیل| |

سال ها گذشت

ما به هم نرسیدیم

جای تو اما ، زنی همراه من است !

به تو شباهتی ندارد

از تو بهتر نیست

حتی از تو زیباتر هم نیست ... !

تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید !

اما ، وقتی موهایش را باز میکند بی اختیار

مثل همیشه تو را صدا میزنم !

و او میخندد

با اشتیاق میپرسد ...

رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟!

و من هر بار میمیرم ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:50 توسط عزرائیل| |

درس زیاد می‌خواندم

و هر جایی که برایم مهم بود

با یک مداد

زیرش خط می‌کشیدم:

«قانون اول نیوتن»

همیشه یکی از سوال‌های امتحانی بود

قانون جاذبه هم



گفتم جاذبه

 

یاد چشم‌های مادرم افتادم

یاد چشم‌های بی بی

یاد چشم‌های تو

و چشم..

عضو مهمی‌ست

اگر نه زن‌ها

اینقدر با دقت

رو به آینه

زیرش با مداد خط نمی‌کشیدند..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:26 توسط عزرائیل| |

هیچکس
صبح را به‌ من
بخیر نگفت

و هیچ‌کس
شب را به من
خوش نکرد

صبح و شب من
همچون وقایع ثبت نشده
اندوه بی‌پایان
ساعت‌ها را به دوش می‌کشد

بی‌دلیل منتظر آن‌که هرگز نبوده

بدون شک هرگز هم نمی‌آید

حالا
چه فرق دارد
صبح ..خوش ..نشود
یا..
شب..بخیر..نباشد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:19 توسط عزرائیل| |

زن ها دو دسته اند :

آن هایی که محافظت می شوند

و

آن هایی که نمی شوند !

دسته اول را با ماشین به این طرف و آن طرف می برند

و سر وقت از آرایشگاه، از استخر، از مدرسه، از اداره و ...

بر می گردانند، با تلفن حالش را می پرسند

و اگر سرش درد کرد یکی هست که بگوید :

"بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"

زن های دسته دوم

توی باد و باران و توفان ساعت ها توی صف اتوبوس می ایستند

و با این که تصمیم می گیرند

به جایی که اتوبوس از آنجا می آید نگاه نکنند

ولی گردنشان بی اختیار بارها و بارها به آن سو می چرخد،

تا شب سگ دو می زنند و شب کسی نیست که بگوید :

"عزیزم، قرص مسکن برایت بیاورم...؟"

نوشته شده در شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:48 توسط عزرائیل| |

به مردی که دیر به خانه می‌‌آید

در آغوشم نمی‌‌گیرد

نوازشم نمی‌‌کند

شعری نمی‌‌گوید

شعری نمی‌‌خواند

مرا نمی‌بیند

مرا نمی‌‌خواهد

به مردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد

بگوئید

با وعده‌های سالیانِ پیشِ ما چه کرده است

نوشته شده در شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:22 توسط عزرائیل| |


قبل تر ها ،

سه شنبه ها ،

طعم خرمالو های کالی را می داد ،

که از باغ همسایه کش می رفتیم ...

اما حالا که ،

عقلمان به گناه بودن دزدی ،

قد می دهد ،

و دستمان به خرمالو های یکسال مانده ،

قد نمی دهد ،

هلو ها و زرد آلو ها و گیلاس ها هم ،

گس شده اند ...

انگارکه کسی ،

به تلافی گناهان کودکی مان ،

همه ی چهارشنبه ها را ،

از همه ی تقویم ها ،

خط زده باشد ...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:44 توسط عزرائیل| |

ما سه مرتبه

از مادرمان جدا می شویم ...

یک بار تولد

یک بار سرو سامان گرفتن

و یک بار هم مرگ !

اما این زن 

دست از سر‌ِ عشق بر نمی دارد،

هیچ

تازه به پای جوانیِ ما 

پیر هم می شود

بی آن که

دوستت دارم از بلندای نگاهش 

بیفتد !

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:37 توسط عزرائیل| |

هربار که لب روی لبهایت میگذارم

کوه های یخی در قطب فرو می ریزند

ما دمای زمین را بالا می بریم

میترسم اخبار امشب

تمام جزئیات این اتفاق را

برای مردم بازگو کند!

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:38 توسط عزرائیل| |

به زنانه‌ترین شکل ممکن

حسود کرده‌ای مرا

تنها به خیابان نرو

 

می‌ترسم سگ‌های وحشیِ چشم‌های زنی

به جانت بیفتند

«جانم» از دهانت بیفتد..

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:3 توسط عزرائیل| |

دیر آمدی

و دست گذاشتی

روی حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند

حرف‌هایی که حالا

یک برآمدگیِ بزرگ روی گلویم شده‌اند


یک بغضِ سر بسته

که نه چشم‌ها بازشان می‌کند

نه لب‌ها!


دیر آمدی..

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:59 توسط عزرائیل| |

دیروز در خیابان

زنی که چشمانش

هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت

لبخند زد به من

آهسته نزدیک شد

و با صدایی که

هیچ شباهتی به صدای تو نداشت

صمیمانه پرسید:

ما یک دیگر را کجا دیده ایم؟

در آن قصه ی ناتمام نبود؟

نمی دانم ؛ چرا آن زن

ناگهان تو را به یادم آورد

و گفتم: چرا!

در آن قصه بود...

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:58 توسط عزرائیل| |

نقص عضوی مادر زادی در ما بود

دست های تو از شانه های من روییده بود

و دست های من از شانه های تو

روزی که فهمیدیم،

به هم لبخند زدیم

همدیگر را در آغوش کشیدیم

و همه چیز مرتب شد ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 14:32 توسط عزرائیل| |

و " دی "

تنها دو حرفی سال

میان دو جین ماه است



مثل " تو "

که دو حرفی ترین بیت

میان هزار غزلی.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 14:30 توسط عزرائیل| |

قو‌ی‌ترين زن جهان هم که باشى

وقت‌هايى هست

که دستى بايد لمست کند


مستقل‌ترين زن جهان هم که باشى

وقت‌هايى هست

که دلت پر می‌زند برای کسی که برسد

و بخواهد که آرام رانندگی کنى

و شامت را نخورده

روی ميز نگذاری و بروی..


مسافرترين زن دنيا هم

دست‌خطی می‌خواهد که بنويسد برايش:

«زود برگرد، طاقت دوری‌ات را ندارم!»


زن‌ها همه چیزشان را پنهان می‌کنند

تنهایی را، دلتنگی را، گریه‌ها را

دوست داشتن را..


زن‌ها هنگام شکستن صدایشان در نمی‌آید

درد که دارند به خود نمی‌پیچند


نهایتاً تسکین درد یک زن

گریه‌های یواشکی‌ست


و اينان همان زنان

مرد صفت هستند كه نايابند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 18:3 توسط عزرائیل| |

بايد خودم را تا كنم

بگذارم توى گنجه لباس توى انبارى،

شايد هم مثل كاغذهاى خط خورده و باطله مچاله كنم

بندازم توى سطل،

مثل ظروف و وسايل قديمى و از كار افتاده خودم را بسپارم به چوب حراج سمسارى ها ...

شايد هم نه ... !

شايد قاصدک شوم،

از آن قاصدک هايى كه هيچوقت به مقصد نمى رسد ...

يا خودم را با يک پاكت نامه پست كنم

به نا كجا آباد !

كاش اينجا بودى ...

آن وقت مثل هميشه خودم را ميسپردم دست تو !

تو نمیدانستی اين "من" دلتنگ چه مى خواهد !

مانده ام اين همه دلتنگى را

بى تو ... 

كجاى اين خانه پنهان كنم ؟!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ساعت 16:36 توسط عزرائیل| |

آينه 

زن ها را خوب مي فهمد

كه تمام غربت شان را

پشت رژ قرمز

خط چشم نازك 

و لاك هاي رنگارنگ شان 

پنهان مي كنند

 

هر صبح 

نقاب بي تفاوتي مي زنند

به روي دلي كه

آشوب و در هم است



و لبخند

مهمان ناخوانده ي 

بيقراري هاي هر روز آنهاست

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ساعت 13:26 توسط عزرائیل| |

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده‌ای بی‌بازگشت قدم می‌گذاری

که شباهتی به خیابان‌های شهر ندارد

با تردید

بی‌تردید

کم می‌آوری..

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 13:31 توسط عزرائیل| |


من فکر می‌کنم

الکساندر هم عاشق بود

که تلفن را آفرید

وگرنه به عقل هیچ آدم عاقلی نمی‌رسید

که می‌توان حضور گرم کسی را 

از سیم‌های سرد عبور داد

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 12:19 توسط عزرائیل| |

زنی که تکلیف زندگیش روشن نیست

موهایش را روشن می‌کند


و زنی که خسته می‌شود

از خستگی کوتاه


حالا به زنی فکر کن

که موهای روشن کوتاهی دارد..

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:44 توسط عزرائیل| |

فرانسه قهوه هایش معروف است و

هندوستان عاشقانه هایش !



همین است که همه چیز از یک

قرار ساده شروع میشود !


در کافه پاریس

حوالی گاندی !

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:39 توسط عزرائیل| |

امشب به خوابم بیا !

با خودت دو فنجان چای دارچین بیاور

من خودم را به خواب می زنم

گوشه ی تختم بنشین

صدایم کن

اول اسمم را بگو

بعد عزیزم

بعد هم بگو باشد انگار که خوابی

من می روم

بلند می شوی

بلند می شوم

دستم را دورِ گردنت حلقه می زنم

می گویم بلاخره آمدی . .

می گویی شک داشتی به آمدنم ؟

می گویم گاهی . . مثلِ امشب

نگاهم می کنی

بی هیچ حرفی چایم را می دهی دستم

دستم را می گیری

می گویی دیر آمدم

تا ماندنی تر باشد

تا قدرِ لحظه هایمان را بهتر بدانیم
.
امشب بیا

اینها را بگو

مبادا

دیر

شود . .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:37 توسط عزرائیل| |

چرا تو ...

تنها تو ؟!

چرا تنها تو از میانِ زنان

هندسه ی حیات مرا در هم می ریزی

پا برهنه ...

به جهان کوچکم وارد می شوی

در را می بندی و من

اعتراضی نمی کنم ؟!

چرا تنها تو را دوست دارم 

و میخواهم ؟!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:20 توسط عزرائیل| |

پیش آمده هیچ وقت

پیشانی ات بلند باشد

بختت بلند تر؟

و مردی بلند بلند

بگوید "دوستت دارم"!؟

 


باید پیش آمده باشد

تا خیال نکنی

زن بودنت

بر بادهای بیابان شده شاید

 


پیش آمده باید باشد

تا انتقام خودت را

از خودت نگیری

و به خوردِ خودت ندهی بیخود

که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

 


هیچ زنی

پای این دروغ را امضا نمی کند

مگر آنکه

پیش نیامده باشد.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:57 توسط عزرائیل| |

شنبه‌های من در نبود تو

جمعه‌هایی‌اند که فقط اسم دیگری دارند

لبریز از تکرار و خالی از لبخند

پر از پاییز و هوای گریه...

این شنبه‌ها بدون تو همیشه جمعه‌اند!

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 17:23 توسط عزرائیل| |

دلـت که گیر باشد

کارت تمام است ‌! 

هر کاری کنی 

کنـده نمیشود

از یادت.. 

حالا تو هی با خودت بگو

چیـزی نیست...

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 13:28 توسط عزرائیل| |


Design By : Night Skin