شب نشين
دل نوشته های عاشقانه

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چراگاهی

ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو  با من حروف رفتنت تا من

بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر، اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چراگاهی

ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو  با من حروف رفتنت تا من

بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی


دوشنبه ششم مرداد 1393 | 15:20 | عزرائیل |

من هیچ وقت از دست دیگران ناراحت نمی شوم

فقط نظرم را در موردشان عوض می کنم ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:58 | عزرائیل |

ردیف شعر خودم را گذاشتم اما

دوباره شعر برایت نگاشتم اما ،

نخواندی و ننوشتی دو جمله ی ساده

و من دو چشم به راهت گذاشتم اما ،

...

هزار آینه را روبروی همدیگر

برای روّیت رویت گماشتم اما ،

نیامدی و پس از آن برای جان دادن

صلیب بر سر هر کوچه کاشتم اما ،

تو رفته بودی و این ابتدای پایان بود ،

خلاصه آنکه تو را دوست داشتم اما ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:57 | عزرائیل |

از ناخدای گمشده پارو گرفته ام
پهلوی چشمهای تو پهلو گرفته ام

...

تنها به پشتوانه خال سیاه تو
صدها هزار معبد هندو گرفته ام

از ماه منصرف شدم و با پلنگ ها
در بیشه های چشم تو آهو گرفته ام

از آن زمان که صورت او را شناختم
هر روز رو آینه به چاقو گرفته ام

بهتر به شاخه های درختم نگاه کن:
انگشت اتهام به هر سو گرفته ام

کوچ پرنده ها به قفس ختم می شود
من رد بال های پرستو گرفته ام


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:39 | عزرائیل |

در کوچه های مه زده دنبال من نیا

شاید به گرگ ختم شود رد پای من


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:36 | عزرائیل |

کسی که مرا

به خاطر خوبی هایم می خواهد؛ نمی خواهم...

کسی را می خواهم که با دانستن بدی هایم

...

باز هم مرا بخواهد!


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:34 | عزرائیل |

نقاشان
محتاجِ مُدل‌های برهنه‌اند
برای آفریدنِ پرده‌های درخشان...
اما شاعران
به خاطره‌ای،
عطری،
نگاهی قانعند تا بسرایند...

نسیمی که روسری تو را پس می‌زند
می‌تواند
باعث اتفاق افتادن
عاشقانه‌ترین شعر جهان شود...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:14 | عزرائیل |

تو تــنهایی را انتخاب کردی

و من ترســیدم

خوب می فهمم

...

اینکه یک عُـمر باید با "خـودت" بسازی

چگونه "ویــرانـت" می کند ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:11 | عزرائیل |

آب از سرم گذشته …

فریاد میزنم دوستت دارم …

و تو آرام و خونسرد …

به ترکیدن حباب ها میخندی …


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:34 | عزرائیل |

به خدا بگو:

زمستانش سرد نیست

جمع کند تکرار فصلهایش را !

من در تابستانش هم از بی وفایی دندان به دندان سائیده ام…


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:31 | عزرائیل |

آهای مرغ عشق

فخر نفروش

معشوق تو هم به لطف قفس است که وفادار مانده . . .


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:29 | عزرائیل |

هر که مرا دید ،

تو را نفرین کرد …

و من حواس خدا را پرت کردم که مبادا بشنود …!


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:27 | عزرائیل |

برای کسی مُردم که برایم ؛

نه… تب کرد

نه… سرفه

نه… حتی عطسه!


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:26 | عزرائیل |

بعضی وقت ها …

چنان کیشت می کنند …

که سالهای سال مات می مانی …


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:23 | عزرائیل |

بیچاره دلم

با دیدنت باز هم لرزید

نمیدانست تو همان بی وفای دیروزی

بیچاره دل است

عقل ندارد


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:22 | عزرائیل |

چون ساعتِ شنی

از هر طرف نگاه کنی

دارم ..

فرو
می
ر
ی
ز
م


دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 17:14 | عزرائیل |


گاهی با خود می گویم؛

 ای کاش خوشبختی هم مثل مرگ حق بود !


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 18:12 | عزرائیل |


به یک معتاد نیازمندم جهت کشیدن دردهایم !


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 18:10 | عزرائیل |

خوانده بود :

“زیر باران باید رفت”

فکر می کرد :

زیر باران باید ، رفت !


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 18:7 | عزرائیل |

شمعی روشن کردم

حوالی ِ همیــــن روزها،

که زودتـــــر بیایــــی،

میگـــــویند؛

دعـــــایٍ دیوانــــگان هم،

مستــــجاب میشود…


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 18:3 | عزرائیل |

بـی تو

تنهـاییـم را پک می زنم

تـا ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد

و شـرعـی ترین خودکـشـی را تجـربـه کنـم !


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:59 | عزرائیل |

خواب دیدم دوباره با همیم ،

از خنده بیدار شدم و دیوانه وار به اطراف نگریستم ؛

چشمانم پر از اشک شد !


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:57 | عزرائیل |

غمگینــــــــــــــم….

مثـل مــرده ای که تـــوان تـــسلی دادن

بـه بـــازمـــانـــدگـــانـــش را نــــدارد . . .


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:55 | عزرائیل |


قـلـبــم بـویِ کـافــور می دهـد !

شـب بـه شـب

در آن مُـرده شـورهـا آرزویـی را غُسـل می دهـنـد و کفـن می کنـنـد


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:53 | عزرائیل |

من شک دارم

به تمامِ روزهایِ بی تو

وقتی که تمامِ تقویم ها

سراسر تعطیل می شوند

و دیگر هیچ انفجارِ بزرگی

نویدِ زندگی نمی دهد

انگار کرکره ی روزگار

با پلک هایِ تو
سقوط کرده است…!


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:52 | عزرائیل |

برایم از بازار یک بغض خوب بخر . . .

این بغضـی که م‍ن دارم . . ؛

هر روز می شکنـد . . .!


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:50 | عزرائیل |

شهر

شاهد مرگ شعر شد

وقتی نیامدی

شاعرانگی ام شکست


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:48 | عزرائیل |

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:45 | عزرائیل |

حس چوب های مصنوعی شومینه رو دارم

میسوزم و تمام نمی شوم . . .


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 17:40 | عزرائیل |

کاش یکی
کفشی برایم می خرید
جاده ای به من می داد

می گفت ، برو
تا خودت را پیدا نکردی برنگرد

آنقدر می رفتم
تا هیچ وقت پیدا نشوم

سالها بعد می گفتند
دیدیم با خدا راه می رفت


یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 9:13 | عزرائیل |

About
.............................................

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................