شب نشين
دل نوشته های عاشقانه

گاهی


دوستت دارم ها بیفایده اند!


مثل موفق باشیدهای انتهای برگه امتحانی!


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 15:53 | عزرائیل |

دلم کمی تورا . . . 





دروغ چرا ؟!





خیلی تورا می خواهد ....:


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 15:23 | عزرائیل |

همتا هم ندارى

که وقت نبودنت به دلم وعده بدهم

شاید مثلش را پیدا کنم …


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 15:2 | عزرائیل |

چمدانم را می بندم 

بی هیچ دلهره ای 

وقتی تو نباشی 

چه راحت می شود 

از اینجا رفت..


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 14:35 | عزرائیل |

مثل ِ موهــای ِ فرت در زیر باران ِ بهــار

آهـ... می بینـــی ؟ گره خورده اســت دیگر کارمــان 

کاش میشــُد زندگی مثل ِ نوار ضبط صوت 

پیش و پس می رفت با چرخــاندن ِ خودکارمــان


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 10:25 | عزرائیل |

این‌گونه که مرا صدا می‌زنی

درخت پیرِ حیاط را هم صدا کن

شکوفه می‌دهد

می‌دانم ...


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 10:23 | عزرائیل |

عاشق می شوید، 

حداقل عاشق رفتار آدم ها نشوید.

آدم ها گاهی حالشان خوب است، گاهی بد. 

رفتارشان متأثر از حالشان است.

عاشق افکارشان شوید. 

افکار 

حتی در بدترین حال آدم ها هم تغییر نمی کند ...


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 10:21 | عزرائیل |

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش...؟ نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت


چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 10:2 | عزرائیل |

مقابل دیدگانم می رقصد
رد رژ سرخ یک زن،
گوشہ فنجان سفید قھوہ.
اندازہ اش میکنم با لب ھایم
صبورانہ میگردم لابہ لای رژ ھایم
حتی آن قدیمی تر ھا

محال است .. 
خیانت محال است
میدانم کہ ھیچ کس به اندازه تو،
آسمان و ریسمان را نمیبافد به هم
و ھیچکس ھم مثل من،
این ریسه ها را بغض نمیکند
و نمی اندازد بر گردنش

می آیی
می نشینی و مثل ھمیشہ نگاھم میکنی
انگشت شصتت را ماھرانہ بہ گوشہ ی فنجان میکشی
رژ را پاک میکنی

فنجان از دستت،
مثلا خیلی اتفاقی سر میخورد
و میشکند
دست پاچہ میگویی: دیدی اشتباہ کردی؟
من لبخند میزنم 
با شصتت حباب کوچک اشک چشمانم را میترکانی
و لبخند تلخت را میبلعی

و ھیچکس نمیداند کہ من،
سال ھاست بوی این رژ سرانشگتانت را
از بر شدم


پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ | 13:27 | عزرائیل |

عشق، قابیل است؛

قابیلی که سرگردان هنوز

کشته ی خود را نمی داند کجا پنهان کند!


پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ | 12:44 | عزرائیل |

من ساده زیستن را دوست دارم

اما گاهی

سادگیهایم به حماقت ختم میشود

من عاشقی را دوست دارم

اما عاشق شدنم

مرا به انزوا میکشاندم

من دوستی ها را دوست دارم

اماگاهی بهترین دوستانم

بدترین دشمنانم میشوند

بگذریم

من ساده زیستن را

در لحظه هایی که عاشقانه

با تو پیمان دوستی میبندم میپندارم


شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ | 9:9 | عزرائیل |

همه چیز بستگی به حال و هوای دلت دارد

اگر حال دلت خوب باشد؛

هوا آنقدرا هم آلوده نیست؛

از پس اجاره خانه هم می شود برآمد؛

و بیماری کودکت کمتر آزارت می دهد و با یک دعا،

ته دلت قرص می شود وآرام می گیری؛

اگر حال دلت خوب باشد،

فکر پریشانی طوفان دیشب آزارت نمی دهد

و به بارش دل انگیز بعد از آن فکر می کنی،

حال دلت که خوب باشد

آدمها همه شان دوست داشتنی اند

و بدون منت می توانی ببخشی ...

حتی چراغ قرمز هم برایت مکثی دوست داشتنی می شود

که لحظه ای پا از روی پدال برداری و بتوانی فکر کنی به امروزت،

که با دیروزت چقدر فرق داشتی؟!

حال دلت که خوب باشد ...

می شوی همبازی بچه ها؛

برای عزیزانت همیشه وقت داری و یک دنیا مهربانی در چهره ات نهفته است؛

و چقدر لذت دارد که آدم حال دلش خوب باشد ..

الهی که حال دلتون خوب باشه ...


شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 11:8 | عزرائیل |

دلتنگی؛

رقص نابیایی است در میدان مین

وقتی جنگ سالهاست تمام شده

و سربازها به خانه برگشته اند

و با شوهر معشوقه شان شطرنج بازی میکنند


دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:31 | عزرائیل |

از لشکر بی سرزمینم یک نفر باقی ست

سوز زمستان می زند، اما سفر باقی ست

 ما وارث افرای بی برگیم از هابیل

قابیل را اما هزار و صد تبر باقی ست

 فرعون های شهر با شمشیر می رقصند

این طفل موسی نیست، اما یک پسر باقی ست

 طاقت بیاور ای پلنگ ساحل مرداب

از عمر قرص ماه امشب یک سحر باقی ست

 باید ببندد بار خود را شاعری تنها

وقتی که از دیوان شعرش یک اثر باقی ست


دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 9:0 | عزرائیل |

شبيه مردی شده ام


که پشت دود سيگارش


با خود می گويد

بايد ترک کنم


سيگار را


خانه را


زندگی را


و باز


پکی ديگر می زند به ...


چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 16:20 | عزرائیل |

وقتی آدم نمی‌نویسد


یا پر از حرف است


یا چیزی برای گفتن ندارد


پر از حرفم، اما


چیزی برای گفتن ندارم..


چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 16:19 | عزرائیل |

تمام می شود

تمام ناگفته های من

فقط چند نقطه چین باقی می ماند

تا حرف های سادگی هایم را

دوباره تکرار کنی


سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 16:29 | عزرائیل |

دوست دارم تنها باشم

با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها

دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته

در خلوتی

کنج آرام این اتاق خالی

به یاد آن روزگاران

خاطراتم را یاد کنم


سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 16:25 | عزرائیل |

حس سفید و خاکستری شدن اینجا !

نشانه ی دوباره جوانه زدن است چند سطر آبی می شوم

چند سطر سفید

و گاهی خاکستری


سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 16:20 | عزرائیل |

سایه ها

انگار حرف می زنند

این روزها

سایه من ؛ همدم تنهایی ام شده است


سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 16:17 | عزرائیل |

گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد

کفش هایش را در بیاورد

یواشکــــی ، پاورچین...

از خودش دور شـــــــــود...

بعد بزند به چاک ،

 فرار کند از خودش ... !!


چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 8:10 | عزرائیل |

جـایـی خوآندم فرقی ندارد

زن باشـی یا مرد

دل نـدآده تـن بـدهی فاحشه ای...


چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 7:32 | عزرائیل |

از یــخ نبــود،

دل شمعــی

کــه آب شــد 


سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 11:27 | عزرائیل |

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب ختم می‌شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته‌ی سیگاری در تبعید...


سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 11:16 | عزرائیل |

خانه‌ام یک کلید بیش نداشت

به تو دادم

و سرگردان خیابان‌ها شدم...


سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 11:11 | عزرائیل |

هنگام بدرقه‌ی عشق

پیراهنی چندان سفید به تن کن

که گویی برهنه‌ای

سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 11:10 | عزرائیل |


دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور دیگر

جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد

یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم

دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور که دلت قرص شود که من هستم

یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی


شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ | 7:47 | عزرائیل |


درست زمانی که سرت جای دیگری گرم است ؛

دل من همینجا یخ میزند !

چه فاصله زیادی است از سر تو تا دل من . . .


شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ | 7:43 | عزرائیل |


کاش به جای “دلم” گلویم “تنگ” میشد


هوا نمی ریسید و خلاص …


سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ | 14:14 | عزرائیل |

ســُــرخ می شوی ، وقتی می شنوی دوستت دارم

زرد می شوم ، وقتی می شنوم " دوســــتش داری "

چهار شنبه سوری راه انداخته ایم...

ســـرخی ِ تو از من ، زردیِ من از تــــو

همیشه من می سوزم و همیشه تو می پــــری . . .


سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ | 10:41 | عزرائیل |

About
.............................................

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................