شب نشين
دل نوشته های عاشقانه

راه که میروی ، عقب می مانم

نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد . . .

تو فقط برای منی !

 


پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 13:2 | عزرائیل |

مزرعه که درو شد کلاغ هم رفت

بیچاره مترسک احساسش را به کسی سپرده بود

که برای نیازش “تنهاییش” را پر کرده بود . . .


پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 13:0 | عزرائیل |

چه حکایت عجیبی است هوای پاییز

تنها را تنها تر می کند و عاشق را عاشق تر . . .

 


پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 12:54 | عزرائیل |

خوش به حال ماهی ها

تکلیفشان معلوم است

هوایی که می شوند ، می میرند


پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 12:52 | عزرائیل |

مرد و زن ندارد

به نقطه ی ما شدن که رسیدی

شور انگیز ترین باش برای عاشقانه هایت

میان مردمان شهر فریاد زن “دوستت دارم”

و اگر کسی چشم غره ایی رفت

تنها دعایش کن تا عاشق شود ، همین !


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:40 | عزرائیل |

دیر کرده ای !

عقربه ها گیر کرده اند در گلوی من

انگار که رد نمیشود

نه زمان !

نه آب خوش !


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:32 | عزرائیل |

وقتی کســـــی در کنـــــــارت هست

خوب نگــــــاهش کــــن

بـــــه تمــــــــام جــــزئیــــــاتــــــــش

به لبخنـــــد بین حرف هایش

به سبــــــــک ادایـــــــــ کلمـــــــــاتــــــــش

به شیــــــــوه ی راه رفتنــــــــش،

نشستنـــــــش

به چشـــــم هایش خیره شو

دست هـــــــایش را به حافظــــــه ات بسپار

گاهی آدم ها انقدر سریع میروند ،

که حسرت یک نگاه سَرسَری را هم به دلت میگذارند !


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:21 | عزرائیل |

این روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند !

جواب محبت را با بی محبتی می دهند !

جواب با وفایی را با بی وفایی !

و جواب دوستی را با دشمنی !

چه خوب آرایه “تضاد” را به کار می برند !


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:18 | عزرائیل |

ﺗﻮ ﺟﺎ ﺯﺩی

ﻣﻦ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ

ﺍﻭ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ

و ﻫﻤﻴﻦ یک ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎیی ﺟﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ . . .


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:10 | عزرائیل |

ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﻣﯿﺮﻭﻡ …

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻬﺎﯾﻢ …

ﺑﺎ ﻗﻠﺐِ ﻟِﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ …

ﺑﺎ ﻏُﺮﻭﺭِ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ …

ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ …

ﻧﮕﯿﺮﻡ .. ﺑﮕﯿﺮﻡ ..

ﻧﮕﯿﺮﻡ …

ﻧﺰﺩﯾﮏِ ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ …

ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩﻡ …

ﻣﺸﺘﺮﮎِ ﻣﻮﺭﺩِ ﻧﻈﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝِ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ !


یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 14:4 | عزرائیل |

بیست طبقه لاف بزرگی است برای مردن ؛

کافی است

ازایوان یک خاطره پایین بپری …


شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 7:51 | عزرائیل |

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی


خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی


ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه


چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه


چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | 15:9 | عزرائیل |

تو این فکر بودم که با هر بهونه

یه بار آسمونو بیارم تو خونه

حواسم نبود که به تو فکر کردن

خود آسمونه خود آسمونه

تو دنیای سردم به تو فکر کردم

که عطرت بیاد و بپیچه تو باغچه

بیای و بخندی تا باز خنده هاتو

مثل شمعدونی بذارم رو طاقچه

به تو فکر کردم به تو آره آره

به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردم دوباره دوباره

به تو فکر کردن عجب حالی داره

و و خاک گلدون با هم قوم و خویشین

من و باد و بارون رفیق صمیمی

ز این برکه باید یه دریا بسازی

یه دریا به عمق یه عشق قدیمی

دوست داشتم با تمام وجودم

عزیزم هنوز هم تو رو دوس دارم

الهی همیشه کنار تو باشم

الهی همیشه بمونی کنارم


چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | 15:3 | عزرائیل |

بـودن و مانـدن!!

حـوصـِـــله ميخــواهــَــد

و مـَــن ايــن روزهــآ ، چقــَـــدر بـــي حـوصـِــله اَم!!


سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 7:52 | عزرائیل |

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چراگاهی

ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو  با من حروف رفتنت تا من

بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر، اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چراگاهی

ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو  با من حروف رفتنت تا من

بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی


دوشنبه ششم مرداد 1393 | 15:20 | عزرائیل |

من هیچ وقت از دست دیگران ناراحت نمی شوم

فقط نظرم را در موردشان عوض می کنم ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:58 | عزرائیل |

ردیف شعر خودم را گذاشتم اما

دوباره شعر برایت نگاشتم اما ،

نخواندی و ننوشتی دو جمله ی ساده

و من دو چشم به راهت گذاشتم اما ،

...

هزار آینه را روبروی همدیگر

برای روّیت رویت گماشتم اما ،

نیامدی و پس از آن برای جان دادن

صلیب بر سر هر کوچه کاشتم اما ،

تو رفته بودی و این ابتدای پایان بود ،

خلاصه آنکه تو را دوست داشتم اما ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:57 | عزرائیل |

از ناخدای گمشده پارو گرفته ام
پهلوی چشمهای تو پهلو گرفته ام

...

تنها به پشتوانه خال سیاه تو
صدها هزار معبد هندو گرفته ام

از ماه منصرف شدم و با پلنگ ها
در بیشه های چشم تو آهو گرفته ام

از آن زمان که صورت او را شناختم
هر روز رو آینه به چاقو گرفته ام

بهتر به شاخه های درختم نگاه کن:
انگشت اتهام به هر سو گرفته ام

کوچ پرنده ها به قفس ختم می شود
من رد بال های پرستو گرفته ام


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:39 | عزرائیل |

در کوچه های مه زده دنبال من نیا

شاید به گرگ ختم شود رد پای من


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:36 | عزرائیل |

کسی که مرا

به خاطر خوبی هایم می خواهد؛ نمی خواهم...

کسی را می خواهم که با دانستن بدی هایم

...

باز هم مرا بخواهد!


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:34 | عزرائیل |

نقاشان
محتاجِ مُدل‌های برهنه‌اند
برای آفریدنِ پرده‌های درخشان...
اما شاعران
به خاطره‌ای،
عطری،
نگاهی قانعند تا بسرایند...

نسیمی که روسری تو را پس می‌زند
می‌تواند
باعث اتفاق افتادن
عاشقانه‌ترین شعر جهان شود...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:14 | عزرائیل |

تو تــنهایی را انتخاب کردی

و من ترســیدم

خوب می فهمم

...

اینکه یک عُـمر باید با "خـودت" بسازی

چگونه "ویــرانـت" می کند ...


جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 23:11 | عزرائیل |

آب از سرم گذشته …

فریاد میزنم دوستت دارم …

و تو آرام و خونسرد …

به ترکیدن حباب ها میخندی …


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:34 | عزرائیل |

به خدا بگو:

زمستانش سرد نیست

جمع کند تکرار فصلهایش را !

من در تابستانش هم از بی وفایی دندان به دندان سائیده ام…


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:31 | عزرائیل |

آهای مرغ عشق

فخر نفروش

معشوق تو هم به لطف قفس است که وفادار مانده . . .


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:29 | عزرائیل |

هر که مرا دید ،

تو را نفرین کرد …

و من حواس خدا را پرت کردم که مبادا بشنود …!


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:27 | عزرائیل |

برای کسی مُردم که برایم ؛

نه… تب کرد

نه… سرفه

نه… حتی عطسه!


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:26 | عزرائیل |

بعضی وقت ها …

چنان کیشت می کنند …

که سالهای سال مات می مانی …


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:23 | عزرائیل |

بیچاره دلم

با دیدنت باز هم لرزید

نمیدانست تو همان بی وفای دیروزی

بیچاره دل است

عقل ندارد


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 13:22 | عزرائیل |

چون ساعتِ شنی

از هر طرف نگاه کنی

دارم ..

فرو
می
ر
ی
ز
م


دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 17:14 | عزرائیل |

About
.............................................

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................