دنیای جدید

روزگاز به شکلی تغییر کرده 

که به بعضی از ادماها باید گفت 

من معذرت میخوام که تو غلط کردی 

از دست رفته

او مرا به هیچ داد


و من هنوز بر سر آنم که تار مویش را به عالم ندهم

مرک بی صدا

بعضی اتفاقات در زندگی 

مثل صدا خفه کن اسلحه

بی صدا میکشند ادم هارا

 

معکوس

کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم و در
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم…!!!

چقدر زود دیر میشود

سلام به همه 

سلام به دوران خوش گذشته 

سلام به روزهایی که از عشق و با احساسی خاص اینجا مطالبی نوشته میشد

سلام به روزهای خوب

سلام به صداقت

سلام به اعتماد

سلام به دوستی های پایدار 

سلام به همه آموزه هایی که فراگرفتم تا محکم باشم 

محکم باشم که نشکنم 

نشکنم تا بتوانم ادامه دهم 

ولی افسوس برخی اتفاقات  آنقدر تیز و برنده و سریع رخ میدهد که هیچ توانی یارای ایستادگی را به تو نمیدهد 

و حالا خرد شده ام 

ریخته ام 

پاشیده ام بر روی زمین  مثل ریگ های کویر که با  روزه های باد اینطرف و انطرف میروند

انقدر خرابم که  هیچ سفالگری توان شکل دادن به من را ندارد

ناامید و خراب ولی به ظاهر ایستاده ام و مجبور به بازیگری در نقشی سخت برای منی که دیگر ان توان قبلی را ندارم و نخواهم داشت

به خودت تکیه کن!

به چشمهایت ؛

که سنگینیِ هر دردی را سبک می کنند ؛


دست در دستِ خودت بگذار !

آنها هرگز

پیمان هایی را که با تو بسته اند ،

نمی شکنند!


به زانوهایت پناه ببر!

که فروتنانه

سرت را در آغوش می گیرند و

از زیر بارِ گریه هایت شانه خالی نمی کنند ؛


پشتت

به خودت گرم باشد...!

وَ به پاهایت ایمان داشته باش؛

آنها تو را

از پیچ و خم های بسیاری عبور می دهند!


تو هنوز

خودت را داری ؛

وَ این سرمایه ی بزرگیست...!

انـقـلابِ من

نمیدانم

لای کدام کتاب گذاشتمت

تا مـادرم پیدایـت نکند ..

یا مبادا مأمـوران

بو ببرند که از تـو مینویسم ...


آخر تو بزرگترین

انـقـلابِ من بودی ..

حیف

که پیـدا نمیشوی..

دار مکافات

بترس از او که سکوت کرد

وقتی دلش را شکستی،

او تمام حرفهایش را جای تو به خدا زد

خدا خوب گوش میکند و خوب تر یادش می ماند،

خواهد رسید روزی که

خدا تمام حرفهای او را سرت فریاد خواهد کشید

و تو آن روز درک خواهی کرد که چرا گفتند دنیا دار مکافات است

فالِ نافرجام

کافــه چــی !

جای ما را همیشـــه

پشت این میز ، خالـی نگه دار ؛

من،

یکجـا

پرداخت می کنم

بهای تمام خاطراتـم را...


تو فقط نگذار

فـرداهــا

فالِ نافرجامم

دهـــان به دهـــانِ

تمامِ فنجان های کافه ات بچرخد...!

باران

دلم باران سرد صبح پاییزی هوس دارد

که نم نم می رسد از راه و

عاشق می شود شهری...

بهتر باشد كه برگردی...

ما چقدر با هم خاطره های قشنگ نداریم..

یا مثلا چقدر كافه نرفتیم

ما چقدر با هم چای نخوردیم!

فیلم ندیدیم و

نخندیدیم

آه لعنتی

ما چقدر با هم خوش نگذراندیم

شهر بازی و تئاتر و سینما نرفتیم

چقدر در آغوش هم از رویا ها و دلواپسی هایمان نگفتیم

ما چقدر همدیگر را نوازش نكردیم و

از دلتنگی هایمان برای هم شعر نخواندیم

ما چقدر عكس سلفی نداریم

و چقدر از كتاب های تازه خوانده ی مان برای هم نگفتیم

چقدر دست هایمان را در هم جفت نكردیم

از ترس اینكه جدایمان نكنند!

چقدر جلوی آیینه همدیگر را بغل نكردیم و

به تصویرمان در آیینه لبخند نزدیم و حسرت نكشیدیم

كه این لحظه تا ابد ادامه پیدا كند!

می دانی چیست؟!

ما خیلی كار های نكرده داریم

من فكر می كنم

بهتر باشد كه برگردی...

 

 

ميان اين همه از تو

ابتدا تمام چهره ها شبيه تو بودند

بعد سايه ها

حال تمام جاي پاها

تمام صداها، سكوتها

من درين ازدحام گم شده ام

تنها باران ميتواند مرا بيابد

ميان اين همه از تو

فقط سقف چشمان من چكه ميكند...

 

 

ویرانگر

پشت پلکهایم

رودخانه ی آرامیست

که هر بار به تو فکر می کنم

طغیان می کند!

می بینی؟

حتی خیالت هم ویرانگر است..!

رفتن ها

خدا به آدم ها

پا داد

حاصلش شد

این همه "رفتن ها"


وای به حالمان

اگر به آدم ها

بال می داد .....

کاش میشد

سالهاست که در سرم

زنی مضطرب با دستانی زخمی و انگشتانی تاول زده ،

رخت میشورد

سال هاست که در سرم

مردمانِ شهری مشغول اند به زندگی کردن

و هر روز در سرم انفجاری رخ میدهد

این روزها سرم سیّاره ی ناشناخته ایست

که میتوان در آن زندگی کرد

و خانه ای ساخت و هر واحد از آن را اجاره داد

یک چیز انگار کم است

یک نفر باید باشد که نیست

یک چیز باید پیدا شود که گم است 

کاش میشد دوباره تو را پیدا کرد

و کاش میشد چشمانم دوباره تو را ببینند

اتفاق بزرگ

باید به خرمالوهای کال سربزنم...

به انارهای سبز...

به آدمهای ناپخته ...

به آنها که هنوز عاشق نشده اند،

بگویم که اتفاق بزرگی خواهد افتاد

بگویم که پاییز در راه است...

شهریور

شهریور دختر ته تغاری تابستان

عجیب بوی پاییز میدهد

بوی باران ...

نگاه آفتابش هم

دیگر آنقدر

سوزان نیست ...

شهریور انگار اصلا

دختر تابستان نیست ...

مرا بلد باش

 دلم میخواست کسی باشد 

که مرا " بلد" باشد .

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است

کسی که تو را " بلد " باشد ، 

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید ،

میداند کی سکوت کند ،

کی دزدکی نگاهت کند ، 

کی سرت داد بزند ،

و کی در اوج عصبانیت، 

محکم در آغوشت بگیرد .. !

کاش کسی باشد ، 

که مرا " بلد " باشد .. !

خوشبخت نبودن

زن ها را

نمی توان آسان شناخت

مثلاً اینکه گاهی حاضرند

خوشبخت نباشند

البته فقط

در کنار مردی که

دوستش دارند ...

مثه آدم بزرگا...

پسر کوچولو به دخترک گفت:

دوستت دارم

دختر کوچولو با تعجب پرسید:

مثه آدم بزرگـــــــــــــا؟؟!!

پسرک جواب داد:

نـــــه!!


راست راستکی

كارگرها

تا به حال

افتادن شاه توت را ديده ای ؟!

كه چگونه

سرخی اش را با خاک قسمت می كند ،

(هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست)

من كارگرهای زيادی را ديده ام

از ساختمان كه می افتادند

شاه توت می شدند!

آلزایمر

آلزایمر بد دردیست...

یادم نمی آید

قرارم را کجا گذاشته ام...!

قلمـروی مـن

آرام آرام می بوسـمت..

انقــدر که طـرح لـب هایـم,

روی تمـام اندامـت جـا بمـاند!

بگـذار بداننـد آغـوش تـو,

تنها, قلمـروی مـن است...!

مردمان حقیر

چقدر حقیرند مردمانی که...

نه جرات دوست داشتن دارند ....

نه اراده ی دوست نداشتن

نه لیاقت دوست داشته شدن ...

نه متانت دوست داشته نشدن

با این حال...

مدام شعر عاشقانه میخوانند!

موهای رها در باد

موهایت اگر همین طور در باد رها باشد

جنون، جهان را فرا خواهد گرفت

تو انگار

تصویری نداری از جهانی

که در آن

یکی لیلی است و مابقی همه مجنون

وای اگر جنگی اتفاق افتد

فقط یک نفر زنده خواهد ماند

که بر بلندای تپه ای ایستاده

با موهای رها در باد ...

شرطی شده ام

شرطی شده ام !

به دوست داشتنت ...

نمیشود تـو را از ذهنم گرفت !


همینطور که راه میروم

میخندم

حرف میزنم

بحث میکنم

داد میزنم

اصلا !

همینطور که زندگـی میکنم

دوستت دارم

بی هیچ توقفـی ...


دل که بسته شود

راحت تر است تا ذهن !

ذهن بیشتر بارش میشود ..

جوری همه چیز را به تـو ربط میدهد

که آب از آب تکان نخورد !

که هیچ معادله ای نتواند دستش را رو کند ...

میبینی جانِ دل ؟

شرطی شده ام به دوست داشتنت ...

آسمان

ما کودک شده بودیم

آنقدر کودک

که رویاهایمان

بادکنک های رنگی شدند

و سر از آسمان در آوردند

هیچ حواسمان نبود

آسمان "امانت دار" خوبی نیست

"رویا هایمان را به

باد داده است

همراهی مرگ

مرگ هرشب با من تا تخت خواب مى آيد

خاطره اى را كنارم ميخواباند

و ميرود

صبح كه مي شود

از كشتنم صرف نظر ميكند

 

 

حواست کجاست خانووم ؟

کاش همسرم بودی ...

و در

آشپزخانه ی کوچکمان

غذا کمی مى سوخت

شیر سر میرفت

یک بشقاب چینی مى شِکست !

یک لیوان کریستال هم

از همان فرانسوی های اصل!

من

مثل مردهای قدیم

داد میزدم :

حواست کجاست خانووم ؟! و تو

آرام و با لبخند مى گفتی :

به تو آقا ..

نصیحت

از من به تو نصیحت

" تنهایی "

را بلد باش.

باورش دشوار است

اما برخی

اینگونه اند.

منظور شان از "نرو"

دقیقا "بمان" نیست!